میخوام نباشم....نه اینکه نباشم کم باشم...مثل اون قدیما ....
چقدر دلم سکوت میخواد ... از همون هایی که صدای همتون در میاومد که چی؟ بازم ساکتی...؟!
سکوتی که همه میشنیدید و میفهمیدید...
اخ...چقدر دلم میخواد باز هم مثل اون وقت ها توم سرک بکشید که چرا اینجوریم بعد برام دل بسوزونید و بخواید کمکم کنید...
چقدر به دعاهاتون ایمان داشتم به هر بهونه ای بود میخواستم که دعا کنید...
چقدر همه چی خوب بود...
میخوام نثل قدیما سکوت کنم کلی بهم اعتراض کنید من بگم هع ...
اخ...چقدر حرصوتون میگرفت.... برای شما جالب بود اما برا من چیزی شبیه غربت...
سکوتم ببخشید...
بی بهونه دعام کن!
.
.
.
پ.ن:

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم
ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت
شکسته میرم و خاطرات سبز تو رو به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت
واسه کسی که خراب عمری زیر آوارت آخرین جمله همینه خدا نگه دارت
چه زود می گذرد
تعبیر رویای دور با تو بودن...
زمان
انگار در اوج آمادگیست...
می دود
تا زودتر از انتظار به خط پایان برسد...
لحظه هایی هست
که کلام،
که قلم،
که احساس،
که تمام آنچه سلاح گفتار است
در توصیفشان
ذبح می شوند...
دست و پا میزنند و جان می دهند...
****
چه عجول می گذرند....
و چه باور عبورشان سخت است...
تمام این ساعتها،
که گاهی به التماس رهایت نمی کنند،
امروز چه چالاک و بی وفا شده اند!
انگار عقربه ها
به تکاپو افتاده اند...
به رقابتی که نمی دانند
به قیمت حسرت تو تمام می شود!...
****
بازهم
می گذرند این لحظه های دور...
این ثانیه های هر کدامشان یک قرن...
و باز
تو می آیی
من می آیم...
رها از حسرت گذشته
در حال
ما می شویم...
****
چه زود می گذرند
و من چه ناتوانم در وصف این لحظه های ناپدید...
لحظه هایی که مثل برف زیر آفتاب آب می شوند....
قطره هایی که زود عزم پرواز می کنند
ابر می شوند بر آسمان زندگی...
بیا...
بیا بباریم تا آسمان آفتابی شود!....

با احتیـــــاط بخـــوانید ... . . سطح شعـــر لغزنده ست بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت
عبور باید کرد و هم نوردِ افق های دور باید شد و گاه، در رگِ یک حرف، خیمه باید زد...
سیگار بی جان ترین عصیانگریست که مرا به عصیان وامیدارد او به نابودی تن
نشسته است، من به نابودیِ " من " ...
و هر دو به " نابودیِ " هم ..

دلتنگـی، پیچیــده نیســتــــــ
یکــــ دل.. یکـــــ آسمان.. یــکـــــ بغــض ... و آرزوهــای تـَـرکـــــ خـورده !
به همین ســادگـی ... !!!
تمام خود را در تو جا گذاشته ام حالا تو هم "تو"یی هم "من" و من خالی از "من"
من تو را از چنـــگ هیــچ عابری یا از خیــــال شاعری ندزدیـــدم که تاوان آن ایــــن همــــه تنهـــــــــــایی باشد
چیست این آرزوی سردرگم که به پای خیالم میبندم ؟ 
این روزها مرا تاب نمی آورند، من این روزهای بی حوصله را ...
سکوت ، شهر را فــــــــــــــرا میگیرد دلهـــــــــــــــــــره مرا... وقتی که نوای رفتن ساز میکنی
دِل گیجـــه گـِــرفتــه امــ ؛
در صِفــــر مُطلـــق ذوب میشــومــ وقتـــی ...
بـــِه کفــش هـــایـتــ کِنـــار کفـش هـــایـش فِکــر میکُنــمــ
دکتر نیـــستم اما بـــرایتان 10 دقیقه راه رفتن روی جدول های کنارِ خیابان را تجویز می کنم
تا بـــــدانید تعادل چیزِ مهمی ست اما دیـــــــوانه بودن قـــشنگ تر است!!!
هنوز هم تلخ می نویسم ...
به گمانم هنوز هم تلخم !
براستی چرا اینگونه شده ام ؟
وقتی تنها می شوم
حرفم نمی آید، افکارم جمع نمی شود
آشفته می شوم، نگران
راحت بگویم
تلخ می شوم
مثل قهوه ی تلخی که با یک لیوان شکر هم قابل خوردن نیست!
می گفت چقدر در کنارت آرامش دارم
دلم برای در کنار تو بودن تنگ شده !
برویم و تا چندی دور شویم از هیاهوی این شهر
خوش بگذرانیم
بخندی تا من هم کمی بخندم ...!
می دانی از وقتی که رفتی نخندیدم
امشب می نشینم و به حرفهایت فکر می کنم
باورم نمی شود همه ی اینها را خطاب به من زده باشد
چه متغیر شده ام این روزها
وقتی تنهایم عجیب احساس دوگانگی می کنم
کاش هرگز تنها نبودم
براستی چرا اینگونه شده ام ؟
چه بد که تلخ می نویسم
کوچه را باد با خود برد
به انتهای بنبستِ
حس اندوهناکی من.
"تو" که همیشه میگردی
در لابلای ورقهای حواسم،
اگر رسیدی به جایی که دیدی
دیگر راهی نیست
از کوچه بپرس که:
"چقدر دلم برای تو تنگ است."

پ.ن:و همین طور فاصله ها بیشتر میشود.
من بیشتر اوقات دوست دارم تنها باشم.چون وقتی تنها هستی راحت میتونی فکر کنی.راحت میتونی بی دلیل بخندی یا گریه کنی.میتونی دیوانه باشی و از نرمال بودن خارج بشی.
خانواده! یک موهبت الهی هست که هیچ وقت دوست ندارم از دستش بدم.منتها خسته میشم از این که مدام جلوی اون ها نقش دیگری رو بازی کنم.کسی که هیچ مشکلی نداره و با هر بهانه ای میخنده.هیچ وقت کم حرف نیست.هیچ وقت سرش تو لاک خودش نیست. خانواده جایی هست که مجبور میشی بازی کنی.برای همین من دوست دارم بیشتر اوقاتم رو بیام توی این اتاقی که هیچ لطفی نداره ولی حداقلش تنهاییه.هر چند هنوز هم محدودیت هست ولی فکر کنم مرز بندی بین بازی کردن و واقعی بودن برای هر کسی لازمه.حداقل با خودش. مشکلاتی هست که حتی خودم هم نمیدونم پس نمیتونم با اون ها حرفی در موردش بزنم.شادی هایی هست که بیشتر اوقات برای کسی غیر از خودم مسخره به حساب میاد.یا غم هایی که کم هم نیست.اندازه ی خودمه.و بیشتر وقت ها دلیلش رو هم نمیدونم.پس با کسی هم نمیتونم در میان بذارم.
خانواده! یک موهبت الهیه و تنهایی یک موهبت دیگه.پس مرز بین دو تا هدیه رو باید همیشه حفظ کنم!!!
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!

هر چه جلوتر میروی محو تر میشوی کم رنگ تر از گذشته و دور تر از یاد بقیه ....
در کودکی ات همه حواسشان به تو بود!
با هر شیرینی لبخندت میخندیدند و بقلت میکردندبا هر گریه ات ناراحت میشدند؛در نوجوانی پر از غرورت
هم خواسته هایت را میشنیدند برایت بزرگتری میکردند در جوانی ات هم شاید علاقه ای بودا ز نزدیکان، از دور و بری ها و دوستانت ،ولی حالا چه؟
حالا که داری محو میشوی و کم رنگ همان طور که فکرش را هم نمیکردی؛حالا که همه فقط تحملت میکنند...
با لبخند سراغت می آیند و بعد که رفتی یا رفتند..... بگذار ناگفته بماند.
زندگی مثل یک جنگل از چشم اندازی دور است یا نزدیک تر از زمان کودکی.
هر وقت خودت را شناختی دیگر کسی تو را نمیشناسد...
دریچه ی کوچکی که حجم نگاه ها فقط روزنه ای را پوشش میدهد که نهایتش جوانی است ! نهایتش بعد از نوجوانی است.
اگر خوش شانس باشی تا اواخر میان سالی....
و در این میان یک خاطره را انقدر تکرار میکنی در مغزت که به
بی معنایی اش نزدیک میشوی.
شاید محو شدن خاطره ات با گذر زمان.
شاید محو شدن خودت با گذر زمان...!

اگر چه عمر این دوری زیاد برای دیدنت امیدوارم...
خیلی سخته از همه جا درمونده باشی اما..
میدونم خیلی ازتو دورم اما،تو یک روز میرسی من شک ندارم...
اما هیچی نباشه تا درمونت کنه...
تو یک روز میرسی و هر پرنده دوباره عاشق پرواز میشه به پایان میرسه دوریت با دنیا از این پایان خوش اغاز میشه...
بعد فکر کنی یک هست که میتونه دست بگیره میتونه درمون دلت باشه...
توی که دست های مهربونت به هیچ دستی جواب رد نمیده نگو اینقدر تلخ سرنوشتم که دیدنت به عمرم قد نمیده...
هعـــ...عجب روزگاری شده...
میدونم گریه شبام دیدی اینم میدونم این شب ماه داره...
رفتم که برم دستم دراز کنم پیشش که بگم شرمندتم که بگم غلط کردم بگم خسته شدم که بگم فدای گریه هات بشم بگم که منم درد در سوخته، اتیشم میزنه بگم که...
از عطر سیب سرخ جمعه پیداست دل من به دل تو راه داره به دلتنگیم قسم ندیدن تو واسه من بدتر از کور بودن پریشونم از این بغض نفس گیر گلایه دارم از این دور بودن
اما افسوس خیمه ای برپا نبود...تو این شهر به این بزرگی به کی دل خوش کردی اقا...بمیرم برا غربت، غم یادم رفت...زخم مادر کم بود زخم زمونه روش...
نیا اقا...
نــــــــــ....

ما مومیایی های معاصریم!
هزار سال خوابیده و بر نخواسته...
فرسنگها زیر خاک سرد
به امید بستری گرم در آسمان هفتم...
در جنگلهای همیشه خزان
خش خش برگها را
نوید الهه بهار می پنداریم...
کابوسهای واقعی را
چشم در راه تعبیر های رویایی نشسته ایم...
ما
فراریان از خاکیم و راندگان از آسمان
با ترازو هامان
خدا می فروشیم ، در راه خدا!!
اشکهایمان
اقیانوس خواهد شد....
اما
هیچ صدفی از قطره های ما ، آبستن گوهر نمی شود
ما
گوهر خویش را به مرداب سپرده ایم!....
دلم میخواست گردون کام وا می کرد و روحم را رها می کرد....
دلم میخواست فردای محال از روی حالم پای برمی داشت...
دلم میخواست خون در جام جاری بود
به جای نفی عشقم لفظ آری بود...
نمی گویم : دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
دلم میخواست کمتر بر نیازم ناز می کردند...
نمی گویم : دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
دلم میخواست بیرنگی جواب حرف آخر بود...
نمی گویم : دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست هر آهی رها از داغ حسرت بود....
نمی گویم : دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند....
دلم میخواست یک لبخند را درمان رنج راه می کردند...
نمی گویم : دلم میخواست عشقم را نمی کشتند...
دلم میخواست خنجرها عیان بودند و جلادان اگر انسان نه ، یک دم مهربان بودند...
نمی گویم : دلم میخواست یکبار دگر او را کنار خویش می دیدم
دلم میخواست از آن بوته پر گل فقط یک خار می چیدم...
نمی گویم : دلم میخواست سقف معبد هستی فرو می ریخت...
دلم میخواست هستی مهربانتر گردنم از دار می آویخت...
......
دلم میخواست قلبم گریه سر می داد و با فریاد ، مرگ خویشتن را خود خبر می داد
دلم میخواست غمها غصه می ماندند ولی فرهاد ها یک لحظه وصف وصل می خواندند...
....دلم میخواست....
....
نمی دانم چرا اما من از این قلب بیزارم...
من از درمان قلب خویش بیمارم!
نمی دانم...
دلم میخواست از هرکس رها بودم
دلم میخواست از این خواستن ها لحظه ای آزاد می گشتم...
نمی دانم چه می شد لحظه ای هم شاد می گشتم؟؟!...
نمی دانم چرا....
اما....
دلم میخواست....


